خاطرات عفیفه بانو

بزرگ بانوی کوچک

کنیز ام ابیها سلام الله علیها

«عفیف» بمان «بانو»

در راببند

بگذاردربزنند

بگذار بگویند مهمان نواز نیستی

بگذار بگویند ....

اینگونه هرکسی حریم دلت رالمس نمیکند... 

************

یادت نرود «بانو»

هربارکه ازخانه پا بیرون میگذاری

گوشه چادرت رادردست بگیر و آرام بگو

هذه امانتک یا فاطمه الزهرا

بانو تو فرشته ترین خلقت خدایی

گاهی آنقدرپاک که پلیدی چشمان ناپاک رانمیشناسی...

اما آنکه توراآفرید

ازهمه نسبت به تو مهربان تروداناتراست

مراقب ارث مادری ات باش بانو !

این همه جوان از جوانیشان گذشتندوجان دادند برای تو...

وازتوخواسته اند که فقط درسنگرت بمانی

همین وبس...

**********

نوبت جهادماست

دیدن این کلیپ روبه دوستان عزیز توصیه میکنم

http://www.aparat.com/v/FyZRm

**********

**********

خانوم کوچولو

سلام خانوم کوچولوی خونه.بانوی قد کشیده من دختر۴،۵ ساله من،کلی براخودت خانوم شده.کارای شخصی تو خودت انجام میدی.تازدن لباسات،مرتب کردن اتاقت،پوشیدن لباس،حتی توی کارای خونه مثل جمع کردن سفره و شستن ظرفها هم گاهی کمک میکنی. نقاشی کردنت خیلی عالی شده.گاهی من باورم نمیشه خودت کشیده باشی.تازگیها هم رفتی تو فاز مشق نوشتن.بس که کتاب و دفتر دست من میبنی،همش میخوای بنویسی.هرجا کلمه جدیدمیبینی، از روش مینویسی.بیشتر حروف الفبا رو.میشناسی و کلمات ساده رو.میتونی بخونی.بعضی کلمات رو هم میتونی بنویسی.تازگی هم یاد گرفتی با گوشی من تایپ کنی و.کلماتی مثل مامان،بابا،داداش،علی،عفیفه،مادر،مار،آب،و کلی چیزای دیگه رو بنویسی وراحت بخونی  توی تلویزیون،سر...
19 بهمن 1396

برف بازی

سلام گل من مشهد که بودیم برف اومد اما نه به اندازه ای بشه برف بازی کرد.توی راه برگشت شما و داداشی دوست داشتین برین برف بازی،کنار جاده توی آفتاب،یه جایی که برفاش تمیز بود باباجون نگه داشتن و رفتین برف بازی.کلی هم بهتون خوش گذشت فداتون بشم هرچند،رسیدیم خونه علی سرماخوردگیش گرفت،اما ان شاالله زود خوب میشه تابرف بعدی و برف بازی بعدی...
16 بهمن 1396

اتمام امتحانات

سلام دخترک نازنین من امتحانات نهمین ترم درسی منم بسلامتی تموم شد وبرگشتیم خونه.اما متاسفانه شما و بعدش داداشی مریض شدین. البته شکر خدا شما خیل سریع بدون دارو خوب شدی اما علی شدید گرفته و سه روزه سرفه و تب بی حالش کرده.امیدوارم زودتر حالش خوب بشه
16 بهمن 1396

این مدت...

سلام فرشته من شرمنده ام بابت اینکه اینقدر دیر اومدم برات بنویسم.آخه درگیر کارای روزمره شدم.اما بدون که فراموش نکردم اینجا رو. ان شاءالله بعد امتحاناتم میام با کلی عکسای عقب افتاده ازت. اما همینقدر برات بنویسم که حسابی خانوم شدی.خیلی هم هوای داداش جونت رو داری.توی کارای خونه کمکم میکنی.اتاقتو خیلی خوب مرتب میکنی.با داداش خاله بازی میکنین.مشق مینویسی،نقاشی میکشی توی یه جمع که باشیم میشی مربی بچه های دیگه وحسابی همه رو سرگرم میکنی. امسال باید میرفتی پیش۱،اما به دلایلی نذاشتم بری.مهم ترینش هم این بود که با محیط اینجا هنوز آشنا نبودم نمیدونستم کجابذارمت.دلیل دومش هم داداش علی بود که در نبودت خیلی منو اذیت میکنه.اما وقتی هستی کاری با م...
21 دی 1396

چهارسالگیت مبارک بانوی کوچک...

سلام دخترک قد کشیده من امروز،نوزدهم مرداد۹۶،اولین میوه زندگی ما،چهارساله شد. امسال،تولدت،درهیاهوی کارهایمان،کمی کمرنگ شد.اما جابجایی و انتقال ما به خراسان،بهترین هدیه تولدت بود که از دستان امام رئوف علیه السلام، گرفتی و گرفتیم. اما امروز صبح که چشمان نازت راگشودی،بعدازصبحانه،آماده شدیم به سمت آنجا که عاشقش هستی.آنجایی که ساعتها آرام میمانی وسرگرم بازی میشوی. تورابه حرم امام مهربانیها بردم.چشمانت از شادی زیارت برق میزد.آنجا دم گوشت زمزمه کردم که امروز چهارساله میشوی... بعدازنمازظهر،به بازار رفتیم وبه انتخاب خودت،اسباب بازوبستنی خریدی.درراه برگشت،هوس کباب کردی ومن،شما وعلی را مهمان یک کباب ناب کردم.شماهم بااشتهایی وصف ناشدنی،...
19 مرداد 1396

تشنه کوی حسینم ای اجل مهلت بده...

سلام عزیز دلم آقا طلبیدن و ان شاءالله امسال ما هم جزء زایرین پیاده اربعین اربابیم.امیدوارم هرساله قسمت همه عاشقا و قسمت ما بشه این فیض عظیم.ان شاءالله که شما دوتا فرشته نازم اونجا مریض نشین و اذیت نکنین که سفر به همه خوش بگذره...  دوستان همگی حلالم کنین دوست دارم عزیزم... 
16 آبان 1395

آتلیه سه سالگی

سلام گل دخترم این عکس رو خیلی یهویی گرفتم ازت . داداشی رو بردیم آتلیه از بچه کلاغ خوشت اومد عکس گرفتم ازت. امیدوارم روزی که این رو ببینی حس قشنگی داشته باشی. ...
3 آبان 1395

مامان خیلی گرفتار

سلام گل نازنینم خییییییلی وقته نیومدم اینجا.دلم واقعاتنگ شده بود برای خاطره نوشتن. اما اگربخوام یه مختصری بگم ازاین مدت،بازم طومارمیشه. اول ازهمه اینکه ماه مبارک بود ومنم شدیدامشغول درس. شبهاتاصبح ازخواب شما وداداشی نهایت استفاده رو بردم برای مطالعه و چه حس خوبی بود شب بیداری رمضانی شبهای قدر هم شکرخدا عالی بود وشمانهایت همکاری رو باهام کردی. بعد ماه مبارک هم آماده سفربه یزد هم برای امتحان وهم بازدیداقوام. پنج روز یزدبودیم و خداروصدهاهزاربارشکرشمادوتافرشته اذیت نکردین وششمین ترم درسی منم بخوبی تموم شدتااعلام نتایج بشه ببینم چیکارکردم. بعدبازگشت ازیزدهم طبق معمول همیشه بعدامتحانات،خونه تکونی کردیم...
5 مهر 1395

۱۰۹۵روز...

دردانه ام ۱۰۹۵روز گذشت... پاهای کوچکت زمین خاکی مارالمس کرده است دستان لطافت طبیعتش را ومن هنوز سرشارم از لذت های باتو بودن... هنوز باورم نمیشود آن دخترک ظریف وکوچکی که روزی درآغوش من نهادند, حالا شده همدم تنهایی و همدرد دردهایم. بانوی قدکشیده ام روزهای باتوبودن چنان شیرین و زود گذشتند که من هنوز توشه کافی از روزهای کودکیت نگرفته ام . هرروز شیرین تر روزهای قبل زیباتر خانوم تر   وامروز که سومین برگ از بهار زندگیت ورق میخورد شده ای بانوی کوچک خانه امان مستقل و همدم من دیگر نیازی نیست که دستهایت رابشویم دندانهایت را مسواک یزنم لقمه در دهانت بگذارم امروز تو دیگر برای کارهایت محتاج دیگران نیستی تو امروز بر...
19 مرداد 1395