عفیفه خانومیعفیفه خانومی، تا این لحظه 6 سال و 1 ماه و 7 روز سن دارد
داداش علیداداش علی، تا این لحظه 3 سال و 6 ماه و 30 روز سن دارد
نی نی جوننی نی جون، تا این لحظه 4 ماه و 26 روز تو دل مامانشه

خاطرات عفیفه بانو

سلام.مامان یه فرشته پاک، که میخواد خاطرات دختر کوچولوش جاودانه بشه

کنیز ام ابیها سلام الله علیها

«عفیف» بمان «بانو»

در راببند

بگذاردربزنند

بگذار بگویند مهمان نواز نیستی

بگذار بگویند ....

اینگونه هرکسی حریم دلت رالمس نمیکند... 

************

یادت نرود «بانو»

هربارکه ازخانه پا بیرون میگذاری

گوشه چادرت رادردست بگیر و آرام بگو

هذه امانتک یا فاطمه الزهرا

بانو تو فرشته ترین خلقت خدایی

گاهی آنقدرپاک که پلیدی چشمان ناپاک رانمیشناسی...

اما آنکه توراآفرید

ازهمه نسبت به تو مهربان تروداناتراست

مراقب ارث مادری ات باش بانو !

این همه جوان از جوانیشان گذشتندوجان دادند برای تو...

وازتوخواسته اند که فقط درسنگرت بمانی

همین وبس...

**********

نوبت جهادماست

دیدن این کلیپ روبه دوستان عزیز توصیه میکنم

http://www.aparat.com/v/FyZRm

**********

 

**********

کتاب و دفتر مدرسه.

سلام دختر کلاس اولی مامان. حدود شش روز دیگه قراره بری مدرسه، و من وباباجون داریم مقدمات مدرسه رفتنت رو فراهم میکنیم. شنبه عصر ، با باباجون و مامان کوثر سادات و بچه ها رفتیم گناباد، تا از ضریح آفتاب خرید کنیم. آخه گفتن دفتر نیم بها، اونم ایرانی داره. ماهم رفتیم و حاصلش شد این دفترها برای شما، و البته چند بسته هم باباجون خریدن برای خیریه. آخرشم باباجون زحمت کشیدن بردنمون پیتزایی، و یه دلی از عزا در آوردیم.دست بابای مهربون درد نکنه. اینم دفترای چهل برگت. پنجاه برگ شصت برگ. که البته اون دفتر غدیر، هدیه عیدت بودت. دیروز هم رفتیم کتاباتو گرفتیم. برچسب های اسمت رو باباجون زحمت کشیدن برات چاپ کرد...
25 شهريور 1398

عاشورا

سلام دختر ناز مامان. دیروز، عاشورا بود و ثانیه به ثانیه اش، روضه و ضجه. تا عصر خونه موندیم. ساعت چهار رفتیم مسجد امام حسین علیه السلام و پیاده با هیئت ، رفتیم تا مسجد جامع قدیم. یک راه حدودا دو کیلومتری که تمامش رو پیاده اومدی فدای قدمای کوچولوت. توی راه، همش مراقب بودم خار توی پات نخوره اخه یه مقداری از مسیر خاک و خار و خاشاک بود. دستتو میگرفتم که گم نشی . بین راه تشنه میشدی آبت میدادم. بهت خوراکی دادن. وقتی رسیدیم مسجد و نشستیم، پاهاتو ماساژ دادم که خستگی راه از تنت بره. اما بمیرم واسه دل رقیه خاتون سه ساله گم شد، توی تاریکی، پاش پر از خار مغیلان شد نوازشش که نکردن هیچ، سیلی به صورت کوچولوش زدن. چرا ازای...
20 شهريور 1398

وسایل اول دبستان گل دخترم

سلام گل دختر من. خریدای مدرسه تو انجام دادیم. البته دفترات مونده که گفتن خود مدرسه لیست میده. کتاباتم گفتن بیست شهریور به بعد میاد. و اما بریم سراغ وسایل کلاس اولی نازم. مانتو شلوار که خودم دوختم برات. مقنعه ات یه خورده کاری جزییش مونده. کیف کفش جوراب جامدادی و لوازم تحریر و چندتا دفتر ان شاءالله به شادی استفاده کنی گل نازم. و اینکه لازمه بگم، بجز اون جامدادی آبی که سوغاتی برات آوردن، بقیه لوازمت با افتخاااااار کالای ایرانی ، و بعضیاش کالای ایرانی اسلامی خریدیم. ان شاءالله مراحل بالای علمی رو با موفقیت طی کنی نازگلم. ...
13 شهريور 1398

سلام بر محرم...

باز هلال محرم سر زد و غم عالم زنده شد در دلم وااااای دلم.... باز شنیده صدای ناله های عزای شاه بی سر دلم وااااای دلم... وای دلم ، بی سرو سامونه ماتمت، درد بی درمونه ارباب خوبم، ماه عزاتو عشقه... ارباب خوبم ، سینه زنا تو عشقه... ارباب خوبم ، پیرهن سیاتو عشقه... ...
10 شهريور 1398

یک زیارت، یک خبر شگفت انگیز

سلام دختر قشنگم. خیلی اتفاقی و ناگهانی، با دوستمون دو روزه رفتیم مشهد، که من سونو انجام بدم. حاصل این سفر شد یه خبر خوش و یه زیارت دلچسب . اینم عزیزای دلم توی حرم. اما خبر خوب اینکهههههه داری صاحب یه خواهر جون میشی که خیلی خیلی هم خوشحالی.هم شما و هم داداشی امیدوارم از داشتن خواهر ، لذت ببری و روزای باهم بودنتون،همیشه شیرین باشه ...
9 شهريور 1398

جشن غدیر بچه های قرآن

سلام گل ناز مامان امروز، بزرگترین عید ما ، یعنی عید غدیره. عید قشنگت مبارک گل من. دیروز، توی کلاس قرآن، براتون جشن عید غدیر گرفتیم. به همگی تون خییییلی خوش گذشت. ان شاءالله سالها این اتفاقات خوب، در کنار دوستای قرآنیت، برات تکرار بشه اینم کیک خوشمزه مون که کام همگی رو شیرین کرد همیشه کامت شیرین، به ولایت و عشق امیرالمومنین علیه السلام و اولاد پاکشون ...
29 مرداد 1398

6 سالگیت مبارک بانوی کوچک من

دخترکم زیباروی من امروز، شش سال از بهار عمرت را پشت سر میگذاری. نازنینم دنیا را با همه تلخ و شیرینش دیده ای. نه تلخش ماندگار است و نه شیرینش. پس توکل و صبر را فراموش نکن. مهربانم. چه زود قد کشیدی و بزرگ شدی. هنوز از کودکی هایت سیراب نشده ام. و حالا که به تو مینگرم، شده ای کمک حال مادر پرستار و غمخوار برادر. و پشتیبان پدر. تو چقدر زود مرزهای کودکی را پشت سر گذاشتی زیبای من. تو را که نگاه میکنم، انگار خودم را میبینم در سالهای گذشته. فدایت شوم. تو بهترین هدیه الهی برای من بودی و هستی. اگر نبودی، من اینقدر خوشبخت نبودم تو آمدی، تا یار و غمخوار ما باشی. آمدی، تا تنها نباشیم. آمدی ، تا ما...
19 مرداد 1398