خاطرات عفیفه بانو

بزرگ بانوی کوچک

کنیز ام ابیها سلام الله علیها

«عفیف» بمان «بانو»

در راببند

بگذاردربزنند

بگذار بگویند مهمان نواز نیستی

بگذار بگویند ....

اینگونه هرکسی حریم دلت رالمس نمیکند... 

************

یادت نرود «بانو»

هربارکه ازخانه پا بیرون میگذاری

گوشه چادرت رادردست بگیر و آرام بگو

هذه امانتک یا فاطمه الزهرا

بانو تو فرشته ترین خلقت خدایی

گاهی آنقدرپاک که پلیدی چشمان ناپاک رانمیشناسی...

اما آنکه توراآفرید

ازهمه نسبت به تو مهربان تروداناتراست

مراقب ارث مادری ات باش بانو !

این همه جوان از جوانیشان گذشتندوجان دادند برای تو...

وازتوخواسته اند که فقط درسنگرت بمانی

همین وبس...

**********

نوبت جهادماست

دیدن این کلیپ روبه دوستان عزیز توصیه میکنم

http://www.aparat.com/v/FyZRm

**********

 

**********

اول مهر و دختر مدرسه ای من

سلام بانوی مهر ماهی امسال اول مهر برای ما رنگ و بوی تازه ای داشت. ماهم به خانواده هایی پیوستیم که بقول معروف بچه مدرسه ای دارن. دختر کوچولوی من اینقدر زود بزرگ شد که امسال باید بره پیش دبستانی فداش بشم. دیشب که داشتم مرور میکردم دیدم اینقدر زود گذشته این پنج سال که واقعا متوجه گذر زمانش نشدم خلاصه اینکه مدتیه درگیر خرید وسایل و دوخت لباسات شدم. خداروشکر دیشب کار دوخت لباسات تموم شد و آماده شون کردم. صبح بیدارت کردم.صبحانه خوردی و آماده شدی. کوثر سادات با مامانش ساعت7:25 اومدن که ببریمتون. آماده که شدی، از زیر قرآن ردتون کردم و عکس اول مهر دختر کوچولوی من با لباس مامان دوز الهی فدای قد و بالات و قشنگیت ...
1 مهر 1397

مامان مریض

سلام دختر نازم مدتیه نتونستم برات بنویسم.دلیلش هم ناخوش احوال بودن خودم بود. این یکماهه اتفاقاتی افتاد که چندان خوشایند نبود و امیدوارم بزرگ شدی چیزی ازشون توی خاطرت نباشه. این مدت که من مریض بودم خیلی سخت بود مخصوصا برای یه دونه دخترم.همش میومدی دورم میچرخیدی میگفتی مامان ظرفارو شستم.اتاقمو جمع کردم. جارو کنم؟ الهی فدات بشم مامان کوچولو شده بودی. ان شاءالله هیچوقت، هیچ مادری مریض نشه که بچه هاش آب میشن. اما بازم شکر خدا که شما و داداشی سالم بودین این مدت
1 مهر 1397

عرفه

سلام امروز عرفه است دعا یادتون نشه بعد دعا برای فرج آقامون، سلامتی رهبرمون، و پایداری انقلابمون، از دعا برای منم یادتون نشه. برای عاقبت بخیر شدن همه جوون ها،و عاقبت بخیر شدن بچه های من . دعا کنین. و اینکه: برای اون کسی که دوسش دارین طلب شهادت کنین. برای من و نسلم هم از خدا شهادت بخواین، لطفا...
30 مرداد 1397

بازی مادر دختری

سلام گل مامان امروز ازم خواستی باهم مغازه بازی کنیم.منم بااینکه یه خورده سردرد داشتم ، سعی کردم یه خورده باهات بازی کنم. اینم خانم مغازه دار اینم دخمل طلا خیلی وقت بود موهاتو خرگوشی نبسته بودم فدای مامان کوچولوی خونه بشم ...
29 مرداد 1397

تولد پنج سالگی

سلام دخترک نازم بانوی پنج ساله من تولدت،با چند روز تاخیر، مبارک تولدت روز جمعه بود.منم تصمیم داشتم شنبه مهمونی بگیرم، که بخاطر حضور گرم عزیز جونی، آقاجون، دایی رضا و خانواده، تولد خودمونی و کوچیک گرفتیم برات. بهت نگفتم تولدته. صبح کیک برات درست کردم . عصر توی حیاط داشتی با بچه ها بازی میکردی ،تزیین کردم و میز چیدم، صدات کردم گفتم بیا لباستو عوض کن. باکراهت گفتی آخه چرا؟ گفتم تولدته از خوشحالی چشات برق زد و اشک توی چشات جمع شد از خوشحالی خلاصه یه تولد ساده، اما خیلی خوش گذشت و اما عکس ها.... عفیفه بانوی پنج ساله من .کیک مامان پز خواهر و برادر مهربون از راست ...
22 مرداد 1397

آرزوی کودکی مامان

عفیفه بانوی من،خیلی به بافت مو علاقه داره. یه مدتی توی نت دنبال مدل های جدید میگشتم براش و تا جایی که میشد براش میبافتم. چند وقت پیش، یه فیلم بافت یکی از دوستان برام فرستاد،عفیفه خیلی خوشش اومد.منم دیروز براش بافتم. در حین بافت، همش میگفت تموم نشد؟میگفتم نه. میگفت:توی فیلم که زود تموم میشه؟ گفتم اخه فیلمش روی دور تنده. میگه خب شماهم بزنین روی دور تند الهی فدات بشم،مگه من فیلمم؟ اینم عکس موهای قشنگت و بعد باز شدن آرزوی دوران کودکیم ، شونه زدن و بافتن موهای دخترم بود ممنون که منو به آرزوم رسوندی خداجون ...
30 تير 1397

یه تفریح حسابی...

سلام گل نازم بالاخره بعد از یه هفته نفس گیر، امتحانای مامان تموم شد. شنبه آخرین امتحانم بود. بابایی اومدن دنبالمون. رفتیم خونه پدرجون.شماهم بدنت دونه زده بود شبیه ابله مرغون.اما ظاهرا ابله نبود و خوب شدی. چندوقته یکسره میگی بریم موج های آبی دوشنبه صبح باباجون گفتن اگر میخواین برین موج های آبی. خاله جون هم چند وقت پیش گفته بود که بریم. منم زنگ زدم خاله جون، قبول کرد.با فاطمه جون که خیلی دوسش داری،بریم خیلی خوشحال بودی خلاصه، زن عموی فاطمه جون، بلیط گرفت و ساعت سه پنج نفری رفتیم. اولش یه کوچولو استرس داشتی. اولش قسمت بچه ها بودین، بعدش بردیمتون کنار دریای موجش،حسابی به دوتاتون خوش گذشت. موقع اذان هم منو خ...
28 تير 1397

روز دختر

سلام عزیزم عسلم دونه عشقم الهی فدات بشم که باعث شدی من مادر بشم اونم مادرِ دختر امروز، روز دختره روزت مبارک نور چشمم امروز، بخاطر همین عید، و قول قبلی، بردیمت شهربازی معارفی حرم.کلی بازی کردی. بعدشم رفتیم حرم زیارت. تا برگشتیم خونه عزیز، ساعت سه و نیم بود بعدشم که با داداش بازی میکردی بهش میگفتی امروز روز منه روز دخت میدونستی؟ الهی دورت بگردم اینقدر خوب میفهمی هرچیزی رو چندتا عکس از توی شهربازی برات میذارم خداروشکر که یه روز بیاد موندنی شد برات اینم لباسی که خاله جون زحمت کشیدن برا تولدت گرفتن اینم عکس دیروزت که با اسباب بازیهای جدیدت با پسر عمه ها بازی میکردی...
24 تير 1397