خاطرات عفیفه بانو

کنیز ام ابیها سلام الله علیها

«عفیف» بمان «بانو»

در راببند

بگذاردربزنند

بگذار بگویند مهمان نواز نیستی

بگذار بگویند ....

اینگونه هرکسی حریم دلت رالمس نمیکند... 

************

یادت نرود «بانو»

هربارکه ازخانه پا بیرون میگذاری

گوشه چادرت رادردست بگیر و آرام بگو

هذه امانتک یا فاطمه الزهرا

بانو تو فرشته ترین خلقت خدایی

گاهی آنقدرپاک که پلیدی چشمان ناپاک رانمیشناسی...

اما آنکه توراآفرید

ازهمه نسبت به تو مهربان تروداناتراست

مراقب ارث مادری ات باش بانو !

این همه جوان از جوانیشان گذشتندوجان دادند برای تو...

وازتوخواسته اند که فقط درسنگرت بمانی

همین وبس...

**********

نوبت جهادماست

دیدن این کلیپ روبه دوستان عزیز توصیه میکنم

http://www.aparat.com/v/FyZRm

**********

 

**********

سومین سفر کربلا 2

حالا نوبت عکس البته چون داخل حرم ها گوشی راه نمیدن، عکس زیادی ندارم ازتون مشهد، قبل سفر مرز مهران و دختر خسته من بین الحرمین شب اوا بارش تگرگ، کربلا غروب کربلا... و باز هم... جمع صمیمی موکبمون عمود 1385 نزدیک موکب آغاز پیاده روی سفره کریمانه عراقی ها اینم یه نوزاد که علی با تعجب میگفت این عروسکه یا نی نی؟ اینم یه موکب بین راه و لبلبی عراقی علمدار کوچولومون اینم بارون بین راه یک سفره کریمانه دیگع اینم که بدون شرح شروع روز دوم فرات و.... زائر کوچولومون حله، حرم بی بی شریفه ...
13 آذر 1397

سومین کربلا 1

سلام گل دخترم. اومدم با تاخیر از سومین سفر کربلامون بنویسم برات به یادگار. امسال با دوست باباجون(عموعباس) راهی شدیم. رفتن با ماشین عمو بودیم.دوروز توی راه، شب دوم ایلام خونه دوست عمو عباس استراحت کردیم و صبح زود رفتیم مرز مهران. خداروشکر خلوت بود و راحت رد شدیم. بعد هم مستقیم رفتیم کربلا. قرار بود من و شما و داداشی بمونیم، بابایی و عموعبرن عباس برن برای انجام کارای موکب. رفتیم هتل اتاق بگیریم که افتضاح بود و منصرف شدیم. خلاصه بین الحرمین پتو پهن کردیم و نشستیم. و منم استرس داشتم که اگر دختر خاله باباجون رو پیدا نکنیم مجبوریم از کربلا بریم، که نمیتونستیم زیارت کنیم. دعا کردم و کلی التماس به امام شهید، که خاله برسن ک...
13 آذر 1397

گردش پاییزی

سلام دلبر کوچولوی مامان چندروز قبل، با داداش اومدیم پیشت.برگشتنی علی رو برده بودم پارک، برگ بازی کرده بود. وقتی فهمیدی گفتی بدون من؟ منم دیدم دوست داری، روز یکشنبه،ساعتای چهار بعدازظهر، آماده شدیم که بریم برای ژاکتت دکمه بگیریم. اتفاقا سرراه مامان کوثر رو دیدیم ، زحمت کشیدن با ماشین بردنمون خرازی. برگشتنی، ما مغازه پیاده شدیم که براتون خوراکی بگیریم و بعد بریم مسجد. پارک هم کنار مسجده دیدم هنوز تا اذان بیست دقیقه ای فرصت داریم، بردمتون پارک بشرطی که سمت تاب و سرسره نرید و فقط توی برگها باشین. قبول کردین و رفتیم. و چه رفتنی.... اینقدر بهتون خوش گذشته بود که دلتون نمیخواست بیاین بیرون. اینم چندتا عکس از تفریح پ...
29 آبان 1397

هنرنمایی خاله مهربون

سلام دخمل گلی من یه کلاه شال گردن پارسال یکی از دوستام زحمت کشیدن بران بافتن، منم امسال زحمت بافت ژاکتش رو بهشون دادم. خیلی خیلی عالی و زیبا شده خیلی هم دوسشون داری. دست خاله درد نکنه همیشه به خوشی بپوشی ان شاءالله عزیزکم ...
28 آبان 1397

پنج ستاره

سلام دخترک نازم. چند روز قبل مدیرت بهم گفتن که پنج ستاره شدی و فرشته مهربون قراره واست جایزه بیاره. منم کلی ذوق کردم که با وجود بیست روز غیبت، تونستی از بقیه جلو بیفتی و دومین پنج ستاره کلاس بشی. بخاطر علاقه زیادی که به چتر داری، قرار شد جایزه ات چتر باشه. منم دیدم امروز شنبه عید امامت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف هست، گفتم شنبه ان شاءالله. خلاصه امروز با داداش اومدیم مهد و داداشی با ذوق و شوق، هدیه ات رو آورد بهت داد. وقتی باز کردی، از شوق چشات برق میزد فدای اون چشات بشم. خداروشکر خیلی پیش دبستانی رو دوست داری، مربیتم خیلی خیلی ازت راضین. با مربیت صحبت کردم، قرار شد مخصوص باهات قرآن کار کنن که ان شاءالله بتون...
26 آبان 1397

ما از کربلا برگشتیم

سلام ما از کربلا برگشتیم. خداروشکر که برای سومین سال متوالی، توفیق زیارت اربعین رو داشتیم. ان شاءالله سر فرصت با خاطرات و عکس میام. جای همگی حسابی خالی بود. ان شاءالله نصیب همه دوستان بشه. ...
16 آبان 1397

روز جهانی کودک

سلام نازنین دخترم امروز،۱۶ مهر،روز جهانی کودکه.این روز قشنگ رو بهت تبریک میگم. یه خاطره خیلی شیرین ازاین روز دارم ، اونم اینکه هم سن و سال شما مه بودم، یه روز صبح دایی محمد و خاله زهرا، صبح قبل از مدرسه رفتن بیدارم کردن و گفتن روز جهانی کودک مبارک. بعدشم یه بسته آجرای کوچولوی خونه سازی بهم هدیه دادن.اینقدر خوشحال شدم که هنوز یادم میاد لبخند روی لبام میشینه. دیروز، اولین جلسه اولیا مربیان پیش دبستانی شما بود.اونجا گفتن که فردا(یعنی امروز) قراره ببرنتون سینما. ماهم اونحا رضایت دادیم و صبح با خوشحالی راهی شدی. ساعت10:30 که اومدی، از خوشحالی چشای قشنگت برق میزد. کلی بهت خوش گذشته بود. یه تاج خوشگلم برات درست کرده بودن که اوم...
16 مهر 1397

اولین شعر پیش دبستانی

دخترباهوشم، سلام امروز اولین شعری که توی پیش یاد گرفتی رو برام خوندی. واقعا هوش شنیداریت عالیه که طی دو روز این شعر رو یاد گرفتی. خدارو شکر اما شعر بسم الله الرحمن الرحیم اول هرکار بگو بسم الله شروع گفتار بگو بسم الله موقع بیرون رفتن از خونه اینبار و هر بار بگو بسم الله حافظ قرآن بشی عزیزم
3 مهر 1397

اول مهر و دختر مدرسه ای من

سلام بانوی مهر ماهی امسال اول مهر برای ما رنگ و بوی تازه ای داشت. ماهم به خانواده هایی پیوستیم که بقول معروف بچه مدرسه ای دارن. دختر کوچولوی من اینقدر زود بزرگ شد که امسال باید بره پیش دبستانی فداش بشم. دیشب که داشتم مرور میکردم دیدم اینقدر زود گذشته این پنج سال که واقعا متوجه گذر زمانش نشدم خلاصه اینکه مدتیه درگیر خرید وسایل و دوخت لباسات شدم. خداروشکر دیشب کار دوخت لباسات تموم شد و آماده شون کردم. صبح بیدارت کردم.صبحانه خوردی و آماده شدی. کوثر سادات با مامانش ساعت7:25 اومدن که ببریمتون. آماده که شدی، از زیر قرآن ردتون کردم و عکس اول مهر دختر کوچولوی من با لباس مامان دوز الهی فدای قد و بالات و قشنگیت ...
1 مهر 1397