عفیفه خانومیعفیفه خانومی، تا این لحظه 5 سال و 5 ماه و 14 روز سن دارد
داداش علیداداش علی، تا این لحظه 2 سال و 11 ماه و 6 روز سن دارد

خاطرات عفیفه بانو

سلام.مامان یه فرشته پاک، که میخواد خاطرات دختر کوچولوش جاودانه بشه

تولد پنج سالگی

سلام دخترک نازم بانوی پنج ساله من تولدت،با چند روز تاخیر، مبارک تولدت روز جمعه بود.منم تصمیم داشتم شنبه مهمونی بگیرم، که بخاطر حضور گرم عزیز جونی، آقاجون، دایی رضا و خانواده، تولد خودمونی و کوچیک گرفتیم برات. بهت نگفتم تولدته. صبح کیک برات درست کردم . عصر توی حیاط داشتی با بچه ها بازی میکردی ،تزیین کردم و میز چیدم، صدات کردم گفتم بیا لباستو عوض کن. باکراهت گفتی آخه چرا؟ گفتم تولدته از خوشحالی چشات برق زد و اشک توی چشات جمع شد از خوشحالی خلاصه یه تولد ساده، اما خیلی خوش گذشت و اما عکس ها.... عفیفه بانوی پنج ساله من .کیک مامان پز خواهر و برادر مهربون از راست ...
22 مرداد 1397

آرزوی کودکی مامان

عفیفه بانوی من،خیلی به بافت مو علاقه داره. یه مدتی توی نت دنبال مدل های جدید میگشتم براش و تا جایی که میشد براش میبافتم. چند وقت پیش، یه فیلم بافت یکی از دوستان برام فرستاد،عفیفه خیلی خوشش اومد.منم دیروز براش بافتم. در حین بافت، همش میگفت تموم نشد؟میگفتم نه. میگفت:توی فیلم که زود تموم میشه؟ گفتم اخه فیلمش روی دور تنده. میگه خب شماهم بزنین روی دور تند الهی فدات بشم،مگه من فیلمم؟ اینم عکس موهای قشنگت و بعد باز شدن آرزوی دوران کودکیم ، شونه زدن و بافتن موهای دخترم بود ممنون که منو به آرزوم رسوندی خداجون ...
30 تير 1397

یه تفریح حسابی...

سلام گل نازم بالاخره بعد از یه هفته نفس گیر، امتحانای مامان تموم شد. شنبه آخرین امتحانم بود. بابایی اومدن دنبالمون. رفتیم خونه پدرجون.شماهم بدنت دونه زده بود شبیه ابله مرغون.اما ظاهرا ابله نبود و خوب شدی. چندوقته یکسره میگی بریم موج های آبی دوشنبه صبح باباجون گفتن اگر میخواین برین موج های آبی. خاله جون هم چند وقت پیش گفته بود که بریم. منم زنگ زدم خاله جون، قبول کرد.با فاطمه جون که خیلی دوسش داری،بریم خیلی خوشحال بودی خلاصه، زن عموی فاطمه جون، بلیط گرفت و ساعت سه پنج نفری رفتیم. اولش یه کوچولو استرس داشتی. اولش قسمت بچه ها بودین، بعدش بردیمتون کنار دریای موجش،حسابی به دوتاتون خوش گذشت. موقع اذان هم منو خ...
28 تير 1397

روز دختر

سلام عزیزم عسلم دونه عشقم الهی فدات بشم که باعث شدی من مادر بشم اونم مادرِ دختر امروز، روز دختره روزت مبارک نور چشمم امروز، بخاطر همین عید، و قول قبلی، بردیمت شهربازی معارفی حرم.کلی بازی کردی. بعدشم رفتیم حرم زیارت. تا برگشتیم خونه عزیز، ساعت سه و نیم بود بعدشم که با داداش بازی میکردی بهش میگفتی امروز روز منه روز دخت میدونستی؟ الهی دورت بگردم اینقدر خوب میفهمی هرچیزی رو چندتا عکس از توی شهربازی برات میذارم خداروشکر که یه روز بیاد موندنی شد برات اینم لباسی که خاله جون زحمت کشیدن برا تولدت گرفتن اینم عکس دیروزت که با اسباب بازیهای جدیدت با پسر عمه ها بازی میکردی...
24 تير 1397

زیارت

سلام دختر ناز نازی من دیروز امتحانمو که دادم اومدم، یه خورده کارامو انجام دادم و بخاطر اینکه امروز امتحان نداشتم برای نماز مغرب رفتیم حرم. اینقدر خوش گذشت بهتون و بازی کردین که رسیدیم خونه از خستگی هلاک بودین الهی فدای دختر با حجابم امام رضا علیه السلام،شفیع و یاورت عزیزم ...
20 تير 1397

اسباب بازی دهه شصتی،برای دهه نودی ها

دلخوشی های کوچولو، گاهی خیلی ارزشمندن مثل این عروسک که منو برد به دوران بچگیم عفیفه امروز گفت با چادر عزیز جونی برام عروسک درست کنین منم اینو درست کردم کلی ذوق کرد گفت از کی یاد گرفتین؟ گفتم از مامانم گفت منم از شما یاد میگیرم گفتم آره دیگه به دخترت میگی از مامانم یاد گرفتم فدات بشم اینقدر ذوق کردی دوست داشتنی من ...
18 تير 1397

امتحانات ترم 10 مامان

سلام عسل مامان بازم فصل امتحانات من رسید و ما اومدیم مشهد دیروز عصر رفتیم مسجد و مغازه ،وبرات یه شلوار لی تابستونی خریدم. خاله زهرا هم زحمت کشیدن یه سارافون کت خوشگل برات برداشتن دست خاله درد نکنه،هدیه تولدت پیش پیش امروزم پوشیدیش رفتیم حرم ناهار هم رفتیم خونه پدر جون،عصر برگشتیم خونه آقاجون. الانم با داداش تازه خوابیدین منم خیلی خسته ام بخوابم که فردا باید درس خوندنم رو شروع کنم چندتا عکس از حرم برات میذارم خوشگل خانم محجبه سرسره بازی روی سنگ ها بستنی بعد زیارت توی اتوبوس، راه برگشت ان شاء الله همیشه به زیارت باشی گل یاس من ...
15 تير 1397