عفیفه خانومیعفیفه خانومی، تا این لحظه 5 سال و 5 ماه و 14 روز سن دارد
داداش علیداداش علی، تا این لحظه 2 سال و 11 ماه و 6 روز سن دارد

خاطرات عفیفه بانو

سلام.مامان یه فرشته پاک، که میخواد خاطرات دختر کوچولوش جاودانه بشه

جدیدترین اثر هنری

سلام دختر نازم این نقاشی رو کاملا ذهنی کشیدی و رنگ آمیزی کردی. الهی فدات بشم که اینقدر خلاقی همیشه موفق باشی نقاش کوچولوی من اینم تکلیفی که برای من توی مهدکودک بازی برای من که مثلا شاگردت بودم نوشتی. اسمم رو هم گذاشتی زینب، اسم داداش رو هم گذاشتی حسین مثل من، علاقه مند به معلم بازی و معلم بدونی. واقعا بچگی های خودم رو در شما میبینم.   ...
30 دی 1397

بوم نقاشی یا...

بنظر شما این چیه؟ آیا این یک کاغذ آچهار است؟ یا بوم نقاشی؟ یا دفتر نقاشی؟ نه بزرگواران این کتاب فلسفه بنده است که جلدش به این روز افتاده فدای دختر هنرمندم البته کوجیک بودی یک کتابمو جو ی ورق ورق کردی که موقع چسبوندن، اشتباه چسبونده بودم ، سرکلاس رفع اشکال استاد که صحبت میکردن میگفتم چرا استاد اشتباهی میگن؟ بعد فهمیدم کتاب من داغونه فدای هنرمندیات دوستت دارم ...
25 دی 1397

صبحانه دختر پز

سلام نازگل من. دیروز، پنجشنبه بود و شما هم تغطیل بودی. منم حالم خوش نبود بخاطر همین صبح زود بیدار نشدم برای درس خوندن. باباجون هم صبح زود رفتن قائن برای جلسه شون. ساعت از نه گذشته بود که تا چشامو باز کردم دیدم اومدی بالاسرم میگی مامان بلند شین دیگه. منم پاشدم. دستمو گرفتی میگی چشاتونو ببندین. منم دستمو دادم توی دستت و اومدم. چشمامو که باز کردم چیزی دیدم که تمام وجودم رو شوق فراگرفت. یه سفره پهن شده، نون گرم شده، انواع مربا ،کره ،دوتا ظرف و قاشق... خدای من، دختر کوچولوی نازم برام صبحانه آماده کرده بود... بغلت گرفتم، بوسیدمت و کنارت خوشمزه ترین صبحانه بعد مادرشدنم رو خوردم... (آخه هنوزم سفره صبحانه خونه آقا ...
21 دی 1397

تولد دوست عزیزت

سلام دخترم. چند روز قبل دهم دی ماه تولد موحده جون بود.شما هم حسابی ذوق داشتی برای رفتن. بااینکه منم دعوت شده بودم، اما بخاطر اینکه حالم خوب نبود همراه با کوثر سادات فرستادمت. اینقدر خوشحال بودی که اولین بار داری تنها جایی میری که حدنداشت. والبته دلهره هم داشتی ، اینواما از چشای قشنگت میفهمیدن. خلاصه، ساعت یک ربع به سه رفتی، ساعتای چهار بود که مامان محدثه زنگ زد باهم اومدیم. منو داداش رو که دیدی کلی ذوق کردی. اونجا هم کلی بازی کردین و کیک و ژله و پاستیل و ... خوردین. مسابقه هم براتون اجرا کردیم و حسابی ریخت و پاش و سروصدا. بعد هم کادوها رو باز کردیم . بعد تموم شدن مراسم، بازهم جیغ و بازی و خوش گذرونی. گل دخترم و داداشی توی تول...
13 دی 1397

صخره نورد کوچولو

سلام عسلم چند روزه رفتیم مشهدو طبق قول قبلی، بردمتون شهربازی معارفی. اونجا کلی بازی کردین کاروان زیارت و شتر سواری بعد هم خانه فوم و اینم بازیافت آخر هم خواستی بری صخره نوردی که ... اینم خانم صخره نورد البته به اون بالا که رسیدی یه خورد ترسیدی.اما می ارزید به کسب تجربه جدید. بعد هم رفتیم زیارت و بعدشم راهی خونه شدیم. زیارتت قبول فرشته زمینی دوستت دارم ...
6 دی 1397

جشن یلدا

سلام گل مامانی 28آذر ساعت9 صبح ،از طرف مهد،جشن یلدا براتون گرفتن مادر و پدر ها هم دعوت بودن. ماهم صبح بیدار شدیم، زود صبحانه خوردیم، اماده شدیم و بابا جون اومدن دنبالمون و رفتیم. شماهم قرار بود توی نمایش میوه ها و دعای فرج شرکت کنی. از راه رسیدیم، خانم مربی بردت برای تمرین آخر و آماده شدن. منم نشستم و دل توی دلم نبود. همش دلهره داشتم که نتونی از پس نمایش بربیای و خجالت بکشی. برنامه اول و دوم گذشت تا نوبت به نمایش رسید میوه ها یکی یکی اومدن و ..... نوبت به انار کوچولوی من رسید. اومدی و شروع کردی به خوندن: انارم و انارم هزارتا دانه دارم میوه شب چله ام سرخم و خوشمزه ام غصه نخور خانوم جون من اومدم به ...
6 دی 1397

سومین سفر کربلا 2

حالا نوبت عکس البته چون داخل حرم ها گوشی راه نمیدن، عکس زیادی ندارم ازتون مشهد، قبل سفر مرز مهران و دختر خسته من بین الحرمین شب اوا بارش تگرگ، کربلا غروب کربلا... و باز هم... جمع صمیمی موکبمون عمود 1385 نزدیک موکب آغاز پیاده روی سفره کریمانه عراقی ها اینم یه نوزاد که علی با تعجب میگفت این عروسکه یا نی نی؟ اینم یه موکب بین راه و لبلبی عراقی علمدار کوچولومون اینم بارون بین راه یک سفره کریمانه دیگع اینم که بدون شرح شروع روز دوم فرات و.... زائر کوچولومون حله، حرم بی بی شریفه ...
13 آذر 1397

سومین کربلا 1

سلام گل دخترم. اومدم با تاخیر از سومین سفر کربلامون بنویسم برات به یادگار. امسال با دوست باباجون(عموعباس) راهی شدیم. رفتن با ماشین عمو بودیم.دوروز توی راه، شب دوم ایلام خونه دوست عمو عباس استراحت کردیم و صبح زود رفتیم مرز مهران. خداروشکر خلوت بود و راحت رد شدیم. بعد هم مستقیم رفتیم کربلا. قرار بود من و شما و داداشی بمونیم، بابایی و عموعبرن عباس برن برای انجام کارای موکب. رفتیم هتل اتاق بگیریم که افتضاح بود و منصرف شدیم. خلاصه بین الحرمین پتو پهن کردیم و نشستیم. و منم استرس داشتم که اگر دختر خاله باباجون رو پیدا نکنیم مجبوریم از کربلا بریم، که نمیتونستیم زیارت کنیم. دعا کردم و کلی التماس به امام شهید، که خاله برسن ک...
13 آذر 1397

گردش پاییزی

سلام دلبر کوچولوی مامان چندروز قبل، با داداش اومدیم پیشت.برگشتنی علی رو برده بودم پارک، برگ بازی کرده بود. وقتی فهمیدی گفتی بدون من؟ منم دیدم دوست داری، روز یکشنبه،ساعتای چهار بعدازظهر، آماده شدیم که بریم برای ژاکتت دکمه بگیریم. اتفاقا سرراه مامان کوثر رو دیدیم ، زحمت کشیدن با ماشین بردنمون خرازی. برگشتنی، ما مغازه پیاده شدیم که براتون خوراکی بگیریم و بعد بریم مسجد. پارک هم کنار مسجده دیدم هنوز تا اذان بیست دقیقه ای فرصت داریم، بردمتون پارک بشرطی که سمت تاب و سرسره نرید و فقط توی برگها باشین. قبول کردین و رفتیم. و چه رفتنی.... اینقدر بهتون خوش گذشته بود که دلتون نمیخواست بیاین بیرون. اینم چندتا عکس از تفریح پ...
29 آبان 1397