عفیفه خانومیعفیفه خانومی، تا این لحظه 6 سال و 1 ماه و 7 روز سن دارد
داداش علیداداش علی، تا این لحظه 3 سال و 6 ماه و 30 روز سن دارد
نی نی جوننی نی جون، تا این لحظه 4 ماه و 26 روز تو دل مامانشه

خاطرات عفیفه بانو

سلام.مامان یه فرشته پاک، که میخواد خاطرات دختر کوچولوش جاودانه بشه

سه ماهه شدنت مبارک

سلام گل ناز من به همین سرعت سه ماهه شدی توی این ماه باهم سفر رفتیم . کلی بهمون خوش گذشت . فقط شما یه خورده مریض شدی که شکر خدا خوب شدی . خلاصه این ماه شیرین کاری خیلی میکنی . اینم چند تا از عکسای بامزه ات واسه اولین بار موهاتو کوتاه کردیم . آخه حسابی پشت گردنت عرق سوز شده بود . نمیدونم چرا لپت دونه زده بود . خوشگل شده بودی !!! موهاتو آبشاری بستم ... ماه شدی ... اینجاحسابی جدی شدی اصلا هم با کسی شوخی نداری ... نمیدونم از چی اینقدر تعجب کردی !!! قربون اون چشای قشنگت D بی نهایت زیبا و ملوسی ...   اینم هنر عکاسی مامان ...     دوست دارم زیب...
21 آذر 1392

دوماهه شدنت مبارک

سلام گل قندم امروز19 مهر ماهه و شما دوماهه شدی . اصلا متوجه گذشت این دوماه نشدم . واکسنت رو هم که بسلامتی زدیم و راحت شدی . توی این ماه توی خواب میخندیدی . مثل این عکس کم کم به صداها واکنش نشون میدادی . تلویزیون نگاه میکردی . مثل اینجا که داری قرآن گوش میکنی سعی میکردی غلت بزنی . خلاصه حسابی بلا شدی . روز به روز هم داری خوشگل تر و بانمک تر میشی . فدای اون چشای درشتت بشم که باالتماس نگاهم میکنی تا بهت مَ بدم . آخه وقتی گرسنه میشی گریه میکنی و بین گریه هات هی میگی مَ ... مَ ... عاشق این مدل گریه هاتم . اما همیشه بخند و هیچوقت گریه نکن همیشه شاد باشی عشق من ... ...
20 آذر 1392

مراسم شیرخوارگان

سلام عشق من اولین جمعه محرم مراسم شیرخوارگان بود . 17 آبان ماه .شما دو روز دیگه سه ماهه میشی . صبح زود بابا جون مارو با مادر جون و عمه جون ها و محمد کوچولو بردن جامعه الحسین علیه السلام . وقتی رسیدیم طبقه پایین پر بود . رفتیم طبقه بالا . به شیرخواره ها لباس میدادن . البته شما لباس داشتی . پارسال باباجون از تبلیغ برات آورده بودن . یه دونه هم اونجا بهت دادن آوردیم واسه یه خانواده ای که بچه دار نمیشن . لباساتو که تنت کردم خیلی ناز شده بودی . همه بچه ها پاک و معصوم ... مراسم خیلی خیلی خوب بود . حالا کاملا درد دل مادر حضرت علی اصغر علیه السلام رو درک میکردم . هیچ وقت اینقدر گریه نکرده بودم . یعنی هیچ وقت به این خوبی روضه رو درک نکرده بودم . ...
20 آذر 1392

محرم

سلام عزیز دلم محرم شروع شد . شب ها قراره به امید خدا بریم روضه . یه لباس مشکی واست از قم خریدیم که روش نوشته یا رقیه (س) . تنت میکنم با هم میریم روضه . با لباس مشکی یه جذبه ی خاصی داری ... واسه مراسم شیرخوارگان لحظه شماری میکنم ... خدا کنه قسمت بشه بریم ...
20 آذر 1392

اولین مسافرت

روز شنبه 20مهر ماه بود که بعد از ناهار به سمت قم راه افتادیم . شب رو نیشابور خونه خاله عصمت جون خوابیدیم . اون شب هوا خیلی سرد بود . صبح زود راه افتادیم سمت قم . توی راه شما دختر خوبی بودی . عقب واست پتو پهن کرده بودیم و شما راحت دراز میکشیدی . میخوابیدی . باخودت بازی میکردی . انگار اومده بودی هتل . ببین چه ناز خوابیدی وسط راه موقع نماز ظهر که نگه داشتیم شما شروع کردی به جیغ کشیدن . دلیلشو نمیدونستم . تا قم نسبتا ناآروم بودی . وقتی رسیدیم خونه دایی جون بردم توی حمام شستمت . آروم شدی و خوابیدی . صبح بیدار شدیم آماده شدیم که بریم حرم . توی حرم آروم بودی . اما وسط نماز ظهر دوباره شروع کردی به جیغ کشیدن . نماز ظهر رو خوندم برگشتیم خونه ...
20 آذر 1392

واکسن دوماهگی ...

سلام گل همیشه بهارم روزها و هفته ها تند و تند گذشتن و 19مهر نزدیک میشد . دل من تالاپ تولوپ میکرد . نوزدهم جمعه بود . واسه همین پنج شنبه صبح با بابا جون رفتیم مرکز بهداشت تا اولین واکسنت رو بزنیم . وقتی رفتیم کسی نبود و بهداشت خلوت خلوت بود . گفت چون قطره فلج نیومده واکسنش رو هم نمیزنیم . مسئول تزریقات هم نیست . هر چی اصرار کردم فایده نداشت . داشتیم بر میگشتیم خونه که توی راه یادم اومد قراره شنبه بریم سفر . دوباره برگشتیم بهداشت . گفتم : ما شنبه داریم میریم مسافرت . واکسنش رو بزنین که با خیال راحت برم . واسه قطره اش بعدا میام . خلاصه اینقدر گفتم که راضی شدن . اما زدن واکسن همان و گریه کردن شما همان . الهی بمیرم اینقدر گریه کردی که باباجو...
20 آذر 1392

شب میلاد امام رضا علیه السلام

سلام قند و عسل شب میلاد امام رضا علیه السلام ؛ 26 شهریور ؛ قرار شد بریم پابوس آقا . بعدنماز مغرب آماده شدیم . هوا یه کوچولو سرد بود . شما رو توی قنداق فرنگی گذاشتم و رفتیم . یه خورده حرم شلوغ بود . رفتیم صحن غدیر نشستیم . شماهم خوابیدی . خانم دهقانی اومد اونجا دیدنت . بعد که بیدار شدی دوست داشتی از توی قنداق فرنگی بیای بیرون که بلند شدیم اومدیم که سرما نخوری . توی راه بابا جون از یه رستوران جوجه کباب خریدن . اومدیم خونه نوش جان کردیم .(جای همگی خالی ) خلاصه اون شب به همه مون خیلی خوش گذشت . اینم عکست توی حرم   انشاالله همیشه خوب و خوش باشی گل من ... ...
18 آذر 1392

شب اول

      بلافاصله لباس تنت کردن . یه سرهمی صورتی خوشکل . آوردنت کنارم ... باورم نمیشد ...بغلت گرفت . دست و صورت کوچولوتو ناز میکردم . گفتم : یه قاشق بدین میخوام آب زمزم و خاک کربلا بریزم توی دهنش . پرستار قاشق آورد . کامتو برداشتم . خودمم خرما خوردم تا جون داشته باشم بغلت بگیرم . بعد اومدن بردنت بخش نوزادان . گفتم : کجا میبرینش ؟ کی میارینش ؟ گفتن : الان بری بخش میارنش . از پرسنل زایشگاه تشکر کردم . بعد منتقلم کردن بخش . لباسمو که عوض کردم آوردنت . بعد هم بابا جون و عزیز جون و خاله جون اومدن . ساعت تقریبا 10/30 شب بود . یه حس قشنگی بود که نمیتونم واست بنویسم . یه 20 دقیقه که گذشت همه رفتن . من موندم و خاله جون و شما ...
13 آذر 1392

تولد دخترم...

سلام دختر نازم روز شنبه 19 مرداد 92 بود . صبح که بیدار شدم حالم خوب نبود . رفتیم بیمارستان . به دستور خانم دکتر بستری شدم . فکرنمیکردم به این زودی پا توی دنیا بذاری . آخه 14 روز تا تاریخ به دنیا اومدنت مونده بود ... ساعت ها میگذشت . صدای قلب کوچولوتو با دستگاه میشنیدم . آخرین لحطات بود که باهم قرآن میخوندیم . بالاخره .... ساعت 8/10 دقیقه بعداز ظهر ؛ هنوز نماز مغرب وعشا تموم نشده بود ؛ فرشته کوچولوی من به دنیا اومد . وقتی دیدمت ... نمیتونم بگم چه حسی داشتم . انگار روی زمین نبودم ... پرستار گفت : 2950 وزن ؛ 48 قد ؛ 34 هم دور سر . سالم و سفید و تپلی خانم دکتر میگفت : 19 مرداد مصادف با2 شوال . دختر تر و تمیز و خوش موقع . اسمشو چ...
13 آذر 1392

اولین زیارت ...

سلام زائر کوچولو 10 روزه که شدی با مادر جون و باباجون و دختر خاله معصومه رفتیم حرم . واسه اولین بار بود که میرفیم جایی . چندروز قبل رفته بودیم دکتر . توی حرم خوب خوابیدی . هرکس میدیدت میپرسید : چند روزشه ؟ همه ازت خوششون اومده بود . بس که پاک و معصوم میخوابیدی .   البته این عکسا رو بعدا توی خونه ازت گرفتم . شبش هم رفتیم خونه دایی حسن جلسه . وقتی میخواستیم بیایم دل درد شده بودی و گریه میکردی . خداکنه زودتر دل دردات خوب بشه . آخه خیلی اذیت میشی نازگلم ... ...
13 آذر 1392