عفیفه خانومیعفیفه خانومی، تا این لحظه 6 سال و 1 ماه و 7 روز سن دارد
داداش علیداداش علی، تا این لحظه 3 سال و 6 ماه و 30 روز سن دارد
نی نی جوننی نی جون، تا این لحظه 4 ماه و 26 روز تو دل مامانشه

خاطرات عفیفه بانو

سلام.مامان یه فرشته پاک، که میخواد خاطرات دختر کوچولوش جاودانه بشه

6 سالگیت مبارک بانوی کوچک من

دخترکم زیباروی من امروز، شش سال از بهار عمرت را پشت سر میگذاری. نازنینم دنیا را با همه تلخ و شیرینش دیده ای. نه تلخش ماندگار است و نه شیرینش. پس توکل و صبر را فراموش نکن. مهربانم. چه زود قد کشیدی و بزرگ شدی. هنوز از کودکی هایت سیراب نشده ام. و حالا که به تو مینگرم، شده ای کمک حال مادر پرستار و غمخوار برادر. و پشتیبان پدر. تو چقدر زود مرزهای کودکی را پشت سر گذاشتی زیبای من. تو را که نگاه میکنم، انگار خودم را میبینم در سالهای گذشته. فدایت شوم. تو بهترین هدیه الهی برای من بودی و هستی. اگر نبودی، من اینقدر خوشبخت نبودم تو آمدی، تا یار و غمخوار ما باشی. آمدی، تا تنها نباشیم. آمدی ، تا ما...
19 مرداد 1398

تولد قمری عفیفه بانو

سلام دخترکم دلبرکم شیرین زبونم امروز روز عید فطر و یاد آور خاطرات شیرین. دقیقا مثل امروز بود که ما آخرین لحظات یکی بودنمون رو میگذروندیم. آخرین دقایقی که باهم نفس میکشیدیم. و چه حس زیبایی بود. حسی که تکرار نشد. و تکرار نخواهد شد... اولین گل باغ زندگی مون دوم شوال، روز بعد از عید فطر، توی باغ خونمون شکفت. چه روز قشنگی بود، روز تولدت. عزیز دلم مهربونم همزبونم تولدت مبارک فدات بشم. چقدر بزرگ و خانوم شدی بی نهایت دوستت دارم... ...
15 خرداد 1398

تولد پنج سالگی

سلام دخترک نازم بانوی پنج ساله من تولدت،با چند روز تاخیر، مبارک تولدت روز جمعه بود.منم تصمیم داشتم شنبه مهمونی بگیرم، که بخاطر حضور گرم عزیز جونی، آقاجون، دایی رضا و خانواده، تولد خودمونی و کوچیک گرفتیم برات. بهت نگفتم تولدته. صبح کیک برات درست کردم . عصر توی حیاط داشتی با بچه ها بازی میکردی ،تزیین کردم و میز چیدم، صدات کردم گفتم بیا لباستو عوض کن. باکراهت گفتی آخه چرا؟ گفتم تولدته از خوشحالی چشات برق زد و اشک توی چشات جمع شد از خوشحالی خلاصه یه تولد ساده، اما خیلی خوش گذشت و اما عکس ها.... عفیفه بانوی پنج ساله من .کیک مامان پز خواهر و برادر مهربون از راست ...
22 مرداد 1397
1