عفیفه خانومیعفیفه خانومی، تا این لحظه 6 سال و 1 ماه و 7 روز سن دارد
داداش علیداداش علی، تا این لحظه 3 سال و 6 ماه و 30 روز سن دارد
نی نی جوننی نی جون، تا این لحظه 4 ماه و 26 روز تو دل مامانشه

خاطرات عفیفه بانو

سلام.مامان یه فرشته پاک، که میخواد خاطرات دختر کوچولوش جاودانه بشه

یک زیارت، یک خبر شگفت انگیز

سلام دختر قشنگم. خیلی اتفاقی و ناگهانی، با دوستمون دو روزه رفتیم مشهد، که من سونو انجام بدم. حاصل این سفر شد یه خبر خوش و یه زیارت دلچسب . اینم عزیزای دلم توی حرم. اما خبر خوب اینکهههههه داری صاحب یه خواهر جون میشی که خیلی خیلی هم خوشحالی.هم شما و هم داداشی امیدوارم از داشتن خواهر ، لذت ببری و روزای باهم بودنتون،همیشه شیرین باشه ...
9 شهريور 1398

واکسن ورود به مدرسه

سلام دختر ناز من. دوشنبه، هفتم مرداد، بالاخره دستت رو کامل باز کردیم. البته بخاطر خاطره تلخی که از دستگاه های گچ بازکردن داشتی، بابا جون با انبر باز کردن برات. یه خورده سخت بود، اما شکر خدا استرس نداشتی دیگه. امروز هم دهم مرداد ، صبح رفتیم واکسن کلاس اولت رو زدیم. یه کوچولو گریه کردی . بعدش خاله اومدن و با دوستت مشغول بازی شدی. اما ساعت حدود سه تب کردی و درد داشتی که بهت مسکن دادم. الانم خداروشکر بهتری و داری با داداشی کارتون میبینی. ان شاءالله همیشه سالم باشی و... تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد...
10 مرداد 1398

خوابگاه دبیرستان

سلام گل دخترم. یکی از فعالیت های من توی ایام تحصیلی، مشاوره توی دبیرستان دوره اول بود. گاهی هم خوابگاه میرفتم که بعضی مواقع باهم میرفتیم. امروز آخرین جلسات خوابگاه بود که شما و داداشی و کوثر سادات همرام اومدین. کلی با دخترای خوابگاه بازی کردین. کلی هم عکس یادگار گرفتین. همیشه سالم باشی گل من ...
12 خرداد 1398

اولین اجرای قرآن

سلام دختر نازم.دونه انارم 31اردیبهشت مصادف با 15 ماه مبارک، و میلاد امام حسن مجتبی علیه السلام، اولین اجرای سوره الرحمن رو توی جشن مسجدداشتین. یه خورده هول شده بودین اما عالی بودین. منم که استرس داشتم شدیدا اما حسم رو نمیتونم توصیف کنم. خیلی عالی بود. اما اتفاقات این مدت. بخاطر نزولات آسمانی ، امسال گل و گیاه فراوون ،و به تبعش پروانه و کفشدوزک و حشرات دیگه هم زیاد شدن. اما حضور پروانه ها خیلی خیلی پررنگه. طوری که حیاطمون پر از پروانه شده بود. چندتا عکس میذارم که برات یادگار بمونه. اینم کفشدوزک هایی که کلی باهاشون بازی کردی و اسمشونو گذاشته بودی قرمزی و نارنجی کلا به کفشدوزک علاقه د...
1 خرداد 1398

اولین افطاری دوستانه

سلام دختر زیبای من. روز دوم ماه مبارک، دوستای کلاس قرآنت، افطاری خونه ما دعوت بودن. یه جمع صمیمانه و بی ریا. بازی و خوش گذرونی، در کنارش آشنایی با ماه مبارک . اینم سفره ساده افطاری و بی ریای شما گلای قرآنی من همگیتونو خیلی دوست دارم ...
19 ارديبهشت 1398

روز معلم

سلام مهربون دخترم. امسال اولین روز معلمت رو تجربه کردی و هدیه برای مربی و مدیرت، عکس چاپ شده خودت و معلمت رو بردی. اما روز معلم، خانم غلامی گفتن قراره با بچه های کلاس قرآن بیان خونه. منم سالاد الویه و کیک خیس درست کردم ساعت پنج بود که یکی یکی مهمونای عزیزمون تشریف آوردن. و این هم اولین جشن روز معلم من، با بچه های گل کلاس قرآنم بود. دست همگیشون درد نکنه. خیلی خجالتم دادن و البته یه دنیاااااااا خوشحالم کردن. بنظرم بهترین حس، بعد مادری، همینه. ان شاءالله یه روزی همگیتونو حافظ کل ببینم عزیزای دلم ...
19 ارديبهشت 1398

حافظ کوچولوی قران

سلام دختر قرآنی من. چندماهی میشه که توی مهدت، طرح حفظ قرآن شروع کردیم. بعد از پایان سال هم کلاس ها رو داخل مسجد برگزار میکردیم البته بصورت فشرده که تا ماه مبارک تموم بشه. خدا روشکر روز اول ماه مبارک، حفظ سوره الرحمن تموم شد و همگی مون کلی ذوق کردیم. ان شاءالله حافظ کل بشین همگیتون. ...
19 ارديبهشت 1398

آبله مرغون

سلام نازنینم. پنج شنبه شب، خونه محمد علی بودیم که گفتی سرم درد میکنه و پهلوم میخاره. نگاه کردم دیدم پهلوت دونه زده. گفتم حتما پشه نیشت زده. فردا صبح که پاشدی، دیدم تمام تنت ریخته بیرون.اونجا بود که فهمیدم آبله مرغون شدی. خلاصه ، اینطوری شد که ششم اردیبهشت، دچار ابله مرغون شدی. اما چیزایی که کمک کرد خیلی زود خوب بشی رو مینویسم ان شاءالله به درد دیگران بخوره. اول اینکه همون صبح که فهمیدم ابله مرغون شدی، با عنبر نسارا بدنت رو دود دادم. بعد هم دائما دم کرده عناب و ختمی برات درست کردم. بستنی و هندونه و خیار هم تقریبا میخوردی و شکر خدا دو روزه سرپا شدی. بعدا نوشت: الان دوهفته گذشته و دیروز داداشی آبله مرغون شد و هر دو راحت ...
19 ارديبهشت 1398

لاله زار

سلام گل دختر مامان. یک شب از شبای آخر فروردین، مهمون زهرا جون بودیم که مامان و باباش گفتن فردا بریم کوه. ماهم که شدیدا مشتاق دیدن لاله زار بودیم، قبول کردیم . صبح ، ساعت ده بود که خاله زحمت کشیدن اومدن مهد دنبالت و بعد هم دنبال ما، و راه افتادیم. اونجا کلی با زهرا و داداشی بازی کردین. همینجا از عمو و خاله بابت این گردش دلچسب، تشکر میکنم. ...
19 ارديبهشت 1398