عفیفه خانومیعفیفه خانومی، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره
داداش علیداداش علی، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه سن داره
خواهرجون شریفهخواهرجون شریفه، تا این لحظه: 6 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات عفیفه بانو

سلام.مامان یه فرشته پاک، که میخواد خاطرات دختر کوچولوش جاودانه بشه

عشق یعنی...

دخترک نازم،سلام نمیدونم چرایهویی ،ساعت 2 شب،دلم خواست اینارو برات بنویسم.اماخب،دله دیگه... عشق یعنی اونی که تو روبخاطر خودت دوستت داره یعنی اونی که بی منت جوونیشو برات میذاره یعنی اونی که هرروز بی توقع حالتو میپرسه تاجایی که خجالت میکشی یعنی اونی که بی توقع دوست داره یعنی اونی که وقتی بهت زنگ میزنه قلبت تندتر میتپه و دست و پات بی اختیار در تکاپو میفتن یعنی اونی که تا پای جون برات مایه میذاره یعنی اونی که واااااقعا مخاطب خاصته یعنی اونی که دست و آغوشش بهت آرامش میده یعنی اونی که شونه هاش تحمل همه جور سختی رو داره یعنی اونی که با دردات در د کشیده و بااشکات اشک ریخته یعنی اونی که تو روبیشتر از خودت میخواد.... ی...
6 تير 1395

دلخوشی های مادر- دختری

سلام عسلم.برای خوش بودن،لازم نیست همیشه بهای گزافی بپردازیم.گاهی یک لباس از نسل های قبل،میشود دلخوشی عصر بهاری من و تو،البته با ژست های ناب  (این لباس عروس رو عمه عفیفه جون شب عروسی خودمون پوشیده بود.منم یادگاری نگهش داشتم برادخترخودمون.مدلش قدیمی شده اما پر از خاطرات قشنگه برامون) ...
19 خرداد 1395

بدون عنوان

یه زیارت خواهر-برادر-دخترخاله ای پشت بوم خونه عزیزجونی ویه توت خوری حسسسسابی جای همه خالی اینم توتی که دخمل طلا برام چید یه روز بارونی،یه زیارت دلچسب، جای همه خالی بقیه عکس ها آپلود نمیشن اینجا پست بعدی میذارمشون   ...
16 خرداد 1395

روزهایی که گذشت

سلام شیرین بانو روزهایی که گذشت و نتونستم بهت سربزنم اتفاقای زیادی افتاد.برای جشنای ششعبانیه پدرجون رفتیم مشهد که.... درکل سفر خوبی بود و دید و بازدید و زیارت و ... فعلا هرکارمیکنم عکسات آپلود نمیشن ان شاءالله فرصت بعدی عسلی من  
11 خرداد 1395

مشهد

سلام گل مامان.چندروزی میشه که اومدیم مشهد برای جشنای  شعبانیه پدرجون.توی جاده شکرخدا زیاداذیت نکردین واین خیلی خوبه که شماها ماشین سواری رو دوست دارین.همیشه سالم باشین فرشته های من...
22 ارديبهشت 1395

مامان گرفتار

سلام عزیزمادر.خوبی دخترم؟کلی مطلب نگفته دارم که واقعا گرفتارم ونمیرسم بنویسم.اما چندتاعکس برات میذارم که سریه فرصتی خاطراتت رو بنویسم ایناعکسای گوشی باباجونه نمیدونم چرا برعکسه دوستان راهی بلدین که درست بشه عکسا؟ ...
5 ارديبهشت 1395

تعطیلات ما

سلام خانوم کوچولو،بانوی خونه تعطیلات نوروزهم تموم شد.هفته اول که تنها ووبیکارخونهبودیم.اماهفته دوم دوست قدیمی مون اومدن وکلی تفریح رفتیم وحسابی بهت خوش گذشت.بعدازتعطیلات هم داداشی روختنه کردیم وخونه بودیم.امروز احتمالا میریم بم .راستی روز مادر گذشت.این عید قشنگ رو بهت تبریک میگم.ان شاءالله روزی مادربشی واین حس قشنگ رو درک کنی.شماهم با باباجون رفتین بازار وبرام یه آب مرکبات گیر برقی خریدین که خیلی لازم داشتم وحسابی غافلگیرشدم.دستتون درد کنه. خلاصه اینم ازتعطیلات    
17 فروردين 1395