عفیفه خانومیعفیفه خانومی، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 10 روز سن داره
داداش علیداداش علی، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 2 روز سن داره
خواهرجون شریفهخواهرجون شریفه، تا این لحظه: 6 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

خاطرات عفیفه بانو

سلام.مامان یه فرشته پاک، که میخواد خاطرات دختر کوچولوش جاودانه بشه

جمع کردن اسباب و تولد بهار

سلام غنچه من امروز اول تیر 93 ساعت 12 شب گذشته و باوجود خستگی زیادی که داشتم اما نتونستم این خبر خوب رو به موقع برات ننویسم امروز از صبح عزیز جون و خاله جون و زندایی جون اومدن کمک که اسباب هامونو جمع کنیم و آماده بشیم واسه اسباب کشی . روز سخت و پر مشغله ای بود . اما شکر خدا بیشتر اسباب ها جمع شد . البته زندایی جون بنده خدا بیشتر کارها رو کردن. چون شما و فاطمه دست و پای من و خاله جون رو بسته بودین و ما عملا کار خاصی نمیتونستیم انجام بدیم . دست عزیز جون و زندایی جون درد نکنه. اما خبر خوب تولد دختر دایی جون بابایی بهار خانوم بود که امشب توی بیمارستانی که شما به دنیا اومدی به دنیا اومد و تابستون همه مونو بهاری کرد . دل توی د...
2 تير 1393

رفتن بابایی

سلام دلبر کوچولو امروز 28 خرداد بازم بابایی رفتن و ما تنها موندیم باید تند تند اسبابا رو جمع کنم . چیزی تا ماه مبارک نمونده . انشاالله این دفعه بابایی خونه رو روبراه میکنن واسه ماه مبارک اسباب میبریم . امروز صبح رفتیم خرید . این سبد رو هم واسه لباسا خریدم که شد اسباب بازی شما بانمک من کلی ذوق کردی . باهات دکی بازی میکردم . شماهم غش خنده میشدی انشاالله همیشه بخندی ...       ...
29 خرداد 1393

شیرین کاری

سلام زیبا خانوم این چندتا عکست رو میذارم واست که بدونی چقدر بلابودی ماست خیلی دوست داری . اینجا هم داری سطل ماست رو سر میکشی اینم خانم متخصص !!! دوست دارم فرشته ی زمینی ...   ...
29 خرداد 1393

میلاد امام زمان عجل الله تعالی فرجه

سلام نازگل من این مطالب رو با تاخیر برات میذارم . چون هم اینترنت مشکل پیدا کرده بود وهم یه سفر کوچولو به کاشمر داشتیم . خیلی ناگهانی چمدون بستیم و با پدر جون اینا راهی کاشمر شدیم . آخه ایام برات بود و میخواستن برن سرخاک . راستش زیاد بهم خوش نگذشت اما در کل خوب بود . شما هم دختر خوش مسافرتی هستی . روز اول که رفتیم زیارت اهل قبور و امام زاده سید حمزه علیه السلام و سید مدرس . روز دوم که شب میلاد امام زمان عجل الله تعالی فرجه بود عصر رفتیم خونه خاله جون بابایی . مسجد محله شون جشن بود . قبل از جشن شما و سجاد رو بردیم پارک روبروی مسجد . بعد هم رفتیم نماز جماعت و جشن . بعد از اون شام خوردیم و با خاله اینا رفتیم مزا...
29 خرداد 1393

بدون شرح ...

سلام . واقعا نمیدونم چی بنویسم کنجکاو خانوم ... البته این کارات یه کوچولو به خودم رفته . جای تعجب نیست ... دوست دارم دختر بلا ... ...
19 خرداد 1393

ده ماهگیت مبارک

سلام دندون طلای من یک ماه به همین زودی گذشت و ده ماهت تموم شد . دو ماه دیگه یک ساله میشی و من هنوز نمیتونم باور کنم اینقدر زود گذشت . نازنینم این ماه یاد گرفتی دست به دیوار بگیری و راه بری . بدون کمک چند ثانیه وامیستی . کلمات آب و بابا رو خیلی مبهم گاها میگی و من کلی ذوق میکنم شیرین زبونم . با اسباب بازیهات هدفمند بازی میکنی . عروسکت رو بغل میگیری و به پشتش میزنی . مثل وقتی که توی بغلم میخوای بخوابی . من و بابایی رو بغل میگیری و ادای بوسیدن در میاری . دکی بازی رو خیلی دوست داری . از پله آشپزخونه بالا و پایین میری شکر پنیر. مثل قبل عاشق آبگوشت و سوپی . حسابی بلا شدی و همین جنب و جوشات باعث شده نیم کیلو از وزن نمودار کارت واکسن...
19 خرداد 1393

اولین مروارید

سلام کهکشون خانم امروز 19خرداد‌؛ 10 رجب مصادف با میلاد حضرت علی اکبر علیه السلام .این عید بزرگ و روز جوان رو به همه دوستان گلم تبریک میگم . امروز یه عیدی خیلی بزرگ از این امام زاده بزرگ که شبیه ترین مردم به رسول الله صلی الله ع لیه و آله هستن گرفتم و اون هم جوونه زدن اولین مروارید شما عمر من . ازاین به بعد باید حواسم به دندون قشنگت هم باشه عروسک نازم   امروز آزمایش ادرار مجدد داشتی . نمونه گرفتم و بردم آزمایشگاه و شما پیش عزیز جون بودی . برگشتم و باهم رفتیم خونه . داشتم تلفنی با مامان حانیه جون درمورد واکسن یکسالگیش صحبت میکردم که یک لحظه دستم رو توی دهن کوچولوت بردم و یه احساس تیزی روی لثه ات ...
19 خرداد 1393