عفیفه خانومیعفیفه خانومی، تا این لحظه 6 سال و 1 ماه و 7 روز سن دارد
داداش علیداداش علی، تا این لحظه 3 سال و 6 ماه و 30 روز سن دارد
نی نی جوننی نی جون، تا این لحظه 4 ماه و 26 روز تو دل مامانشه

خاطرات عفیفه بانو

سلام.مامان یه فرشته پاک، که میخواد خاطرات دختر کوچولوش جاودانه بشه

پرفسور بازیما

سلام دختر ناز من. جمعه صبح، یهویی بابا گفتن اماده بشین بعد نماز جمعه بریم مشهد ، من یه مقدار کار دارم. ماهم سریع کارامونو کردیم و حدود ساعت چهار راه افتادیم. اذان مغرب رسیدیم مشهد. نماز رو توی یه مسجد خوندیم و رفتیم حرم. حسابی شلوغ و گرم بود. روز بعدش، عصر منو شما رفتیم پرفسور بازیما، داداشی و بابا رفتن دور زدن. روز بعدشم خونه عزیز جونی . شبم رفتیم خونه یاسین و یوسف. دوشنبه هم صبح حرم، عصر هم برگشتیم. و اما بریم سراغ عکسا این پرنده به گفته راهنما، یه مقدار کودنه و برای ماهیگیری ازش استفاده میکنن. به این شکل که توی دهنش ماهی رو نگه میداره از حلقش میارن بیرون. ...
16 مرداد 1398

از هرجا،یک خبر

سلام عسل بانوی من. چند تا عکس تو گوشیم دیدم، که توی وبت نذاشتم. این مربوط به غبار روبی امامزاده است که اجازه میدن بعد غبارروبی بریم داخل ضریح. اینم آتش نشانی. یک شب که از جلوی آتشنشانی رد میشدیم، رفتیم بازدید. آقای آتش نشان هم با مهربونی اجازه داد سوار ماشین بشی و عکس بگیری. اینم گل دخترم با بچه های کلاس قرآن پارک شهید فهمیده عفیفه بانو و فاطمه زهرا فدات بشم که اینقدر بچه ها رو دوست داری. همیشه شاد باشی عزیزم. ...
14 خرداد 1398

لاله زار

سلام گل دختر مامان. یک شب از شبای آخر فروردین، مهمون زهرا جون بودیم که مامان و باباش گفتن فردا بریم کوه. ماهم که شدیدا مشتاق دیدن لاله زار بودیم، قبول کردیم . صبح ، ساعت ده بود که خاله زحمت کشیدن اومدن مهد دنبالت و بعد هم دنبال ما، و راه افتادیم. اونجا کلی با زهرا و داداشی بازی کردین. همینجا از عمو و خاله بابت این گردش دلچسب، تشکر میکنم. ...
19 ارديبهشت 1398

مشهد

سلام گل نیلوفر مامان روز 17 فروردین، شنبه بعد از نماز ظهر، راه افتادیم سمت مشهد. آخه پدرجون هرسال شعبانیه جشن دارن. هوا عالی بود و بهاری. به ماهم خیلی خوش گذشت. مخصوصا پابوسی آقا. حالا عکسا رو میذارم که برات یادگاری بمونه. اینم راه رفت به مشهد، نزدیک گناباد کلی بااین گلا خوش گذروندیم اینم یه زیارت دلچسب، زیر نم نم بارون بهاری بازم زیارت... پارک شهر ملک آباد، بین راه برگشت اینم گناباد. ان شاءالله همیشه سالم باشی ...
7 ارديبهشت 1398

پایان سال و نوروز

سلام عزیز دل مامان.دختر پنج و نیم ساله من،دیگه برای خودت خانوم شدی و کلی کمکم میکنی. سال نود هشت هم شروع شد، در کنار شما و باباجون و داداش. سال تحویل ، رفتیم امامزاده. البته شما و داداش کلا خواب بودین. اول فروردین هم ظهر برامون مهمون اومد. زهرا جون، دوستت با خانواده. البته صبح یک فروردین هوا گرم و عالی بود، رفتیم کلی بذر سبزی کاشتیم و با داداشی خاک بازی کردین. سبزه عدس هم که از مهد داده بودن به باغچه منتقل کردیم. روزهای اخر سال نود هفت رو هم مشهد بودیم و کلی خوش گذشت.حرم و شهر بازی معارفی. حالا بریم سراغ عکس و خاطرات این عکس ها رو پروما ازتون گرفتم.تا بابایی کارشون رو تموم کنن، رفتیم پروما دور زدن. ...
2 فروردين 1398

خاطرات سفر مشهد

سلام دختر نازم. یک هفته ای رفتیم مشهد.خداروشکر هوا عالی بود و کلی خوش گذشت. تولد داداش ، دورهمی دوستانه، حرم، برف و .... اما از همه جالب تر، برف بازی توی راه برگشت بود. اینم خرگوش برفی بابا، و ادم برفی منو شما و داداش. همیشه شاد باشی عزیز دلم ...
9 اسفند 1397

تولد دوست عزیزت

سلام دخترم. چند روز قبل دهم دی ماه تولد موحده جون بود.شما هم حسابی ذوق داشتی برای رفتن. بااینکه منم دعوت شده بودم، اما بخاطر اینکه حالم خوب نبود همراه با کوثر سادات فرستادمت. اینقدر خوشحال بودی که اولین بار داری تنها جایی میری که حدنداشت. والبته دلهره هم داشتی ، اینواما از چشای قشنگت میفهمیدن. خلاصه، ساعت یک ربع به سه رفتی، ساعتای چهار بود که مامان محدثه زنگ زد باهم اومدیم. منو داداش رو که دیدی کلی ذوق کردی. اونجا هم کلی بازی کردین و کیک و ژله و پاستیل و ... خوردین. مسابقه هم براتون اجرا کردیم و حسابی ریخت و پاش و سروصدا. بعد هم کادوها رو باز کردیم . بعد تموم شدن مراسم، بازهم جیغ و بازی و خوش گذرونی. گل دخترم و داداشی توی تول...
13 دی 1397

صخره نورد کوچولو

سلام عسلم چند روزه رفتیم مشهدو طبق قول قبلی، بردمتون شهربازی معارفی. اونجا کلی بازی کردین کاروان زیارت و شتر سواری بعد هم خانه فوم و اینم بازیافت آخر هم خواستی بری صخره نوردی که ... اینم خانم صخره نورد البته به اون بالا که رسیدی یه خورد ترسیدی.اما می ارزید به کسب تجربه جدید. بعد هم رفتیم زیارت و بعدشم راهی خونه شدیم. زیارتت قبول فرشته زمینی دوستت دارم ...
6 دی 1397

گردش پاییزی

سلام دلبر کوچولوی مامان چندروز قبل، با داداش اومدیم پیشت.برگشتنی علی رو برده بودم پارک، برگ بازی کرده بود. وقتی فهمیدی گفتی بدون من؟ منم دیدم دوست داری، روز یکشنبه،ساعتای چهار بعدازظهر، آماده شدیم که بریم برای ژاکتت دکمه بگیریم. اتفاقا سرراه مامان کوثر رو دیدیم ، زحمت کشیدن با ماشین بردنمون خرازی. برگشتنی، ما مغازه پیاده شدیم که براتون خوراکی بگیریم و بعد بریم مسجد. پارک هم کنار مسجده دیدم هنوز تا اذان بیست دقیقه ای فرصت داریم، بردمتون پارک بشرطی که سمت تاب و سرسره نرید و فقط توی برگها باشین. قبول کردین و رفتیم. و چه رفتنی.... اینقدر بهتون خوش گذشته بود که دلتون نمیخواست بیاین بیرون. اینم چندتا عکس از تفریح پ...
29 آبان 1397