عفیفه خانومیعفیفه خانومی، تا این لحظه 5 سال و 5 ماه و 14 روز سن دارد
داداش علیداداش علی، تا این لحظه 2 سال و 11 ماه و 6 روز سن دارد

خاطرات عفیفه بانو

سلام.مامان یه فرشته پاک، که میخواد خاطرات دختر کوچولوش جاودانه بشه

تولد دوست عزیزت

سلام دخترم. چند روز قبل دهم دی ماه تولد موحده جون بود.شما هم حسابی ذوق داشتی برای رفتن. بااینکه منم دعوت شده بودم، اما بخاطر اینکه حالم خوب نبود همراه با کوثر سادات فرستادمت. اینقدر خوشحال بودی که اولین بار داری تنها جایی میری که حدنداشت. والبته دلهره هم داشتی ، اینواما از چشای قشنگت میفهمیدن. خلاصه، ساعت یک ربع به سه رفتی، ساعتای چهار بود که مامان محدثه زنگ زد باهم اومدیم. منو داداش رو که دیدی کلی ذوق کردی. اونجا هم کلی بازی کردین و کیک و ژله و پاستیل و ... خوردین. مسابقه هم براتون اجرا کردیم و حسابی ریخت و پاش و سروصدا. بعد هم کادوها رو باز کردیم . بعد تموم شدن مراسم، بازهم جیغ و بازی و خوش گذرونی. گل دخترم و داداشی توی تول...
13 دی 1397

صخره نورد کوچولو

سلام عسلم چند روزه رفتیم مشهدو طبق قول قبلی، بردمتون شهربازی معارفی. اونجا کلی بازی کردین کاروان زیارت و شتر سواری بعد هم خانه فوم و اینم بازیافت آخر هم خواستی بری صخره نوردی که ... اینم خانم صخره نورد البته به اون بالا که رسیدی یه خورد ترسیدی.اما می ارزید به کسب تجربه جدید. بعد هم رفتیم زیارت و بعدشم راهی خونه شدیم. زیارتت قبول فرشته زمینی دوستت دارم ...
6 دی 1397

گردش پاییزی

سلام دلبر کوچولوی مامان چندروز قبل، با داداش اومدیم پیشت.برگشتنی علی رو برده بودم پارک، برگ بازی کرده بود. وقتی فهمیدی گفتی بدون من؟ منم دیدم دوست داری، روز یکشنبه،ساعتای چهار بعدازظهر، آماده شدیم که بریم برای ژاکتت دکمه بگیریم. اتفاقا سرراه مامان کوثر رو دیدیم ، زحمت کشیدن با ماشین بردنمون خرازی. برگشتنی، ما مغازه پیاده شدیم که براتون خوراکی بگیریم و بعد بریم مسجد. پارک هم کنار مسجده دیدم هنوز تا اذان بیست دقیقه ای فرصت داریم، بردمتون پارک بشرطی که سمت تاب و سرسره نرید و فقط توی برگها باشین. قبول کردین و رفتیم. و چه رفتنی.... اینقدر بهتون خوش گذشته بود که دلتون نمیخواست بیاین بیرون. اینم چندتا عکس از تفریح پ...
29 آبان 1397

یه تفریح حسابی...

سلام گل نازم بالاخره بعد از یه هفته نفس گیر، امتحانای مامان تموم شد. شنبه آخرین امتحانم بود. بابایی اومدن دنبالمون. رفتیم خونه پدرجون.شماهم بدنت دونه زده بود شبیه ابله مرغون.اما ظاهرا ابله نبود و خوب شدی. چندوقته یکسره میگی بریم موج های آبی دوشنبه صبح باباجون گفتن اگر میخواین برین موج های آبی. خاله جون هم چند وقت پیش گفته بود که بریم. منم زنگ زدم خاله جون، قبول کرد.با فاطمه جون که خیلی دوسش داری،بریم خیلی خوشحال بودی خلاصه، زن عموی فاطمه جون، بلیط گرفت و ساعت سه پنج نفری رفتیم. اولش یه کوچولو استرس داشتی. اولش قسمت بچه ها بودین، بعدش بردیمتون کنار دریای موجش،حسابی به دوتاتون خوش گذشت. موقع اذان هم منو خ...
28 تير 1397

گردش

سلام خوشگل خانومی دیشب ، بابایی بردنمون گردش . منم تفریح لازم بااین مغز خسته ، کلی خوش گذشت. اول رفتیم رستوران شام خوردیم و بعدش رفتیم پارک. دست باباجون درد نکنه الهی سایه بابای مهربونتون همیشه روی سرتون باشه ...
9 تير 1397
1